![]() |
![]() |
|
| تموم اون حرفایی که جوجو نمی تونه به اونایی که باید بگه اینجا میگه |
|
سلام به همه اونایی که این همه وقت که من نمیومدم اینجا از خودم هم وفادارتر بودن و به خونه دلتنگیهای من سر میزدن.... مرسی که جوجوی کوچولو و تنهای قدیم رو یادشون نمیرفت امروز بعد از مدتها رفتم لب دریا و چند ساعتی رو به خودم اختصاص دادم و یکم به مرور روزایی که گذشت به تموم اون خوشیها و سختیها به همه اون چیزایی که جوجوی الان رو ساخت به همه اینا فکر کردم.... واقعاْ الان باورم نمیشه که اینهمه گذشته باشه... اون موقع ها که کوچولو تر از الانم بودم بنظرم خیلی زمان لازم بود که یه دختر ۲۰ساله بشم و فکر میکردم ۲۰سالگی یعنی اوج بزرگی اما الان یه دختر ۲۳ ساله ام که البته هنوز هم کلی کوچولو ام و میبینم که خیلی هم مونده تا بزرگ تر بشم...ه ه ه ه ه ه ه دیدم که کلی سختی کشیدم تا به اینجایی که الان هستم برسم اما خوب با اینکه بعضی روزا اخلاقم هاپویی میشه و خدا رو بنده نیستم اما چقدر خوشحالم و یه جورایی میتونم سرم و بلند کنم و یه جورایی با افتخار از روزای گذشته یاد کنم...خدا جونم شکرت... خوشحالم که جوجویی که الان بعد از یک سال و پنج ماه و ۱۸ روز داره آپدیت میکنه با اون جوجو از خیلی نظرها فرق داره و خیلی پیشرفت داشته...خدا رو شکر میکنم که راکد نبودم و هر چقدر هم سخت بود تونستم با شرایط و روزگار دست و پنجه نرم کنم و به جاهایی برسم که آرزوم بوده... و امیداوار باشم که بقیه آرزوهام رو هم شاید به سختی اما میتونم که بهشون برسم...چون میخوام که برسم.... خلاصه اینکه گذشته هم شیرین بود با تمام تلخیها و پستی و بلندیهاش اما انگار آینده و آینده ها هم شیرین هستن... یه جمله قشنگ هم خوندم که خوبه تو بلاگ بذارم شاید واسه شماها هم جالب باشه: <<وقتی به چیزی که روزی برات آرزو بوده میرسی تازه میفهمی آرزوش از داشتنش شیرین تره...>> که فکر میکنم این بر میگرده به اینکه ما آدما به مرور زمان خواسته هامون عوض میشن و البته زمان به آرزو رسیدن هم مهمه چون یه وقتایی مرور زمان شیرینیه داشتن آرزو رو از آدم میگیره....من خودم بارها این حس رو تجربه کردم...شما چطور دوست عزیز؟!!! خوب دیگه همتون از خودتون مواظبت کنین تا معلوم نیست کی که دوباره بزنه به سرم و بنویسم... ما رفتیم فیلاْ بابای ی ی ی ی تق توق بوق بوم بنگ
|
|
+ کی بود؟آهان
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:57 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
سلام سلام سلام سلام......آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییش بالاخره این طلسم شکسته شد..دوباره نوشتم..وای که دلم یه ذره شده بود...هیچ میدونید همش ۱۵ روز دیگه تولد وبلاگ منه؟!!!!!واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای یک سال گذشت!!!!یک سال از اون روزها گذشت....جالب اینه که چند وز پیش داشتم قدیم ندیم ها رو زیر و رو میکردم دیدم که ای دل غافل پس چرا بازم تکرار مکررات شده که!!!!باز دقیقاْ بعد از یک سال مشکلات من همونایی هست که پارسال تو این روزا بوده...وای وای که قرار بود امسالم پر بار تر باشه....نه تنها که پربار نبوده بلکه دقیقا همون اتفاقا تکرار شدن...وای وای وای... وای به حالت جوجو.... غم و غصه و آه و ناله و نفرین و ناراحتی و همه اینها به کنار....جالب اینه که بازم مثل پارسال با خوندن نوشته های یه دخمل ناناز که دورا دور میشناسمش ناخوداگاه روزایی برام زنده شد که باعث شد من دیگه ننویسم..روزها و خاطرات و حالت هایی که چند ماه پیش من رو از نوشتن حرفام و اینکه آثاری از گذشته بذارم باز داشت...اون حس ِ اون زمان رو حالا درون نرگس دیدم....و ناخوداگاه دلم خواست که دوباره بنویسم...آره مینوسم...به قول نمیدونم کدوم شاعر :"مینویسم که به یادگار بماند....مینویسم که روزی بخوانی و بدانی...!!!!!!..."بدونی که چه ها که بر من گذشته و میگذره.....خلاصه اینکه جوجو کوچولو بازم اومد...خلاصه نرگسی جونم ناخوداگاه من رو برگردوندی به خونهء دلم...به جایی که توش داد میتونم بزنم.گریه کنم یا هر چیزی که دوست دارم میتونم بگم....مرسی نازنینم...ماچ ماچ...دوست دارم اینجا ببینمت.. خوب بچه ها منتظ باشین بازم میام... فیلاً تا دیداری دوباره بدرود... بابای تق توق بوق بوم بنگ....
|
|
+ کی بود؟آهان
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:20 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني ، آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني ، آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني ، آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خورد شدن غرورش را نشنوي ، آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده ي خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم ، دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟
|
|
+ کی بود؟آهان
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:15 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
این شعر تقدیم به هیچ کس یا تو یا هیچ کس شب مهتاب و چشمام ،بازم از یاد تو خیسه دیگه عادت شده با بغض واسه تو می نویسه کاش می فهمیدی که قلبم خونه آرزوهات بود یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره شاهدن که این بریدن دیگه بر گشتی نداره رفتی بی اون که بدونی بی اون که بدونی دل من مال خودت بود حالا بغضای شبونم بخدا مال خودت بود سهم چشمای تو بودن توی دنیا هر چی داشتم واسه خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم یه دروغ ساده اما قصه ما رو بهم زد سرنوشتمونو آخر با جدا شدن رقم زد
تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچه دردم سخته سخته اما اما باورش کن من من من دیگه بر نمی گردم
اما یادت باشه حرفات مثل گوله های برفن خیلیها قربونیهای بی گناه 2 تا حرفن و تو می گفتی: ساده نباش ساده نباش وقتی همه رنگ می بازن یاد بگیر از اون آدما که مارش جنگ و می سازن باید که تویاد بگیری مثل همه آدما شی خوب بتونی دروغ بگی عشق و تو نطفه بکشی این آدما که میبینی ترانه زخمی می کنن بی قانونی قانونشون دروغ می گن به تو به من؟ اول آخرش همین بود..باید ساخــــــت..سوخت و ساخت!! اینم از جوجو..چه میشه کرد..؟؟؟!!! |
|
+ کی بود؟آهان
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 13:37 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
من! دست و پا بسته ام دل شکسته ام! تا کی این وضعیت ادامه پیدا میکند؟
وقتی که بهش رسیدم با یه تلنگر از دستش بدم؟ دیگه چی میتونم بگم؟چی میتونم بنویسم وقتی که همه حرفام تکراری شدن...؟ تکرار مکررات! شاید برای یادآوری...
باید! شاید! نباید! شاید...! تا کی؟ تا کی این چرخه می چرخه؟
طلب تلاش می کنند!
کجاست آن حسی که «امید» خطابش کنم؟
اینهایی که «اشعه» بخوانمشان...؟ کجا هستند؟ من اینها را کجا جا گذاشته ام؟ در کدام دور این چرخه جا مانده اند؟ یا شاید من جا مانده ام! لذتهای من فنا شده اند و من... من در این چرخه دست و پا می زنم! گاهی یک شمع بهتر از سه شمع است و گاهی نیز سه شمع بهتر از یک شمع... گاه این دخترک می تواند با «یک» همراه شود و گاه با «سه»! کجا هستم؟در این خانه؟ نه!به خدا نیستم! من خواسته ام را می خواهم!خواستن ِ خواستن!اما در آخر چی؟...! نتوانستن! که گفته که خواستن توانستن است؟ گاهی خواستن نتوانستن هم می شود! چه چارچوبهایی که ما برای یکدیگر نساخته ایم! باید! شاید! نباید...! کادری بزرگ دور ما بسته اند...ما آزاد نیستیم ما از آن خود نیستیم...ما محصور شده ایم... دست و پا بسته ایم! و من می دانم که همگی خسته ایم! ...از این چرخه نا حق! ـ ای مردم!من خوشبختم!من عاشقم!من... ...من...من منم!!! ـ هی!!! تا کی دروغ بگویم؟من!من بد بختم! من یک عاشق باخته ام! من...!من!من دیگرانم!«من» نیستم!!! من در چارچوب «آنها» زندگی می کنم! می نشینم.می روم.می آیم. من حتی در چارچوب «نفس» می کشم! «اینها» مرا سرکوب می کنند... «اینها» «من» را از من ربوده اند! «من» و «منیت» را در من کشته اند... من «منم» اما «من» نیستم!«آنها» هستم! تا به کی؟کجا؟اصلاً چرا؟ تا کی این درون سرکوب شده را به پشت بکشم؟ می گویند: ـ تو بی دینی.بی ادبی!تو «بی» هستی!!! اما کسی نمی داند که من «با» ترینم...! می خواهم «من» باشم...«خود» مرده ام را زنده کنم! من بی دین نیستم...اعتقاداتم چیز دیگریست! کافرها هم دین دارند! من بی ادب نیستم...!اعتقاداتم چیز دیگریست! بی ادبها هم ادب دارند! کاش این کاغذ درون مرا فریاد می زد! زبان مرا بسته اند... «آنها» حتی این دفتر را بی زبان آفریده اند تا گواهی ندهد از منی که «من» نیست...!
چه حرفهای نگفته مبهمی...! کاش کسی می فهمید... کـــــــــــــاش!!... |
|
+ کی بود؟آهان
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:0 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
" فکر کنم آخر راهه؛ با تو موندن اشتباهه دارم از نفس ميافتم؛ مگه عاشقي گناهه؟ ديگه از تو نمي خونم اي قشنگ ترين گناهم ديگه با تو نمي مونم اي تموم اشتباهم گرچه دل بريدن از تو واسه من خود شکسته مي دونم که خوب مي دوني که دلم؛ دل به تو بسته حالا دنبال يه بيتم؛ برسونه نفرتم رو دنبال چيزي که باشه؛ تنها راه دوري از تو !!!....... "
" چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره... . تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه... . تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده... . تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد... . و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه ..!! "
" حرف تازه اي ندارم! دل من درياي خونه حال و وضع قلب من رو ديگه هيچ کس نمي دونه کارم از گريه گذشته، ديگه فرصتي ندارم براي ترانه خوندن واژه هارو کم ميارم .. "
" سکوت فریاد هزاران درد است در وسعت انتهای دریا ...........و تو بی انتهاترین فریادی که در سکوت من نشسته ای !!.. "
" نشود فاش کسی آنچه میان من وتوست تا اشارات نظر نامه رسان من وتوست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست .. "
|
|
+ کی بود؟آهان
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 3:12 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
آسمان می داند که به اندازه ی تمام ستارگانش دلتنگم دریا می داند که به اندازه ی تمام موجهایش بی تابم . ساحل می داند که به اندازه ی تمام سنگ هایش محتاجم . شقایق می داند که به اندازه ی سرخی اش تنهایم . نرگس می داند که به اندازه ی زیبایی اش لایقم . کویر می داند که به اندازه ی وسعتش خسته ام . و تنها خداست خداست که می داند به اندازه ی بزرگی اش در انتظارم..!
«دختر کویر» |
|
+ کی بود؟آهان
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 13:11 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
" هر کاری کردم تو رو گم کنم از خاطره هام... به در بسته خوردم و باز از تو گم شد لحظه هام... خاطره های بودنت چه جور فراموشش کنم... دلی رو که تو آتیش زدی چه جوری خاموشش کنم... جای نگاتو پر نکرد هیچ کسی با هر چی که بود... انگاری تو خون منی تو گوشت و پوست و تار و پود... "
" سرمایه آدمی یک نفس است ... آن یک نفس از برای یک هم نفس است گر نفسی با نفسی هم نفس است (آن یک نفس از برای یک عمر بس است) .. " |
|
+ کی بود؟آهان
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 12:54 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
وااااااااااااااااااااای عشق من دوست جون جونیم واسم یه ایمیل باحال فرستاده بوده چند روز پیش که چون من اون ایمیلم رو دزدیدن دیگه ندیده بودم با یه دونه عکس ناز نازیش که کلی دوست میدارمش..کلی هوارتا هم خوشحال شدم..تا نصفه که خوندم دلم کلی واسش تنگ شد بهش زود زنگ زدم.موبایلش رو جواب نداد منم زنگیدم خونشون..به آبجی جونش گفتم که ندا هستم رفتش صداش کرد اونم زود اومد...قربونش برم که اولش من رو نشناخت ..الهی قربونش برم که من رو به اسم جوجو شناخت..اولش نشناخت بعدش از خواهرش پرسید کیه؟ گفت ندا یادش نیومد گفت من شما رو به جا نیاوردم هنوز بعدش من واسش جوجو شدم من رو شناخت یهویی..کلی دوتایی ذوق کردیم بعدش یکی اومد من مجبور شدم یههویی قطع کنم دیگه...دوست داشتم هوارتا می حرفیدیم با هم ..اما نشد..بعدش که اومد آنلاین شد با هم دیگه کلی عشقولانه لاو ترکوندیم بعدش هم من رو دید که چند تا مریض شدم و چقدر ضعیف شدم. منم قول دادم که بیشتر مواظب خودم باشم ..که حالم دیگه مثل الان بد نباشه و زود زود خوب شم دیگه..بعدش کلی ماچ کردیم هم رو بعدش هم بابای تق گفتیم اونم رفت.. دوست جونم ببینینن بی خود نیست من اینهمه دوستش دارم که...
ندا کوچولوی عزیزم ، نمی دونم روی این آشنایی چه اسمی باید بذارم، هر چی هست خیلی شیرینِِ ، پیدا کردن یه کوچولوی شیطون که اینهمه ازت دوره اما انگار سالهاست که باهاش همدلی! ندای عزیزم تو یکی از نعمتهای خوب خدایی ، یه دل مهربون وحساس، یه چیزی شبیه فرشته! یه کوچولوی دوست داشتنی و عزیز! باید قدر خودت رو بدونی عزیز دلم باید قبل از همه خودت رو دوست داشته باشی گلم، تو پر از استعدادی، خیلی باهوش و قوی هستی، حالا که می تونی اینقدر با قدرت مسائل رو تجزیه تحلیل کنی و برای مسائلت راه حل پیدا کنی، بگو ببینم دیگه اینهمه غم و قصه برای چیه؟ البته تا حدی حق داری گلم، گاهی اوضاع اونطوری که ما فکر می کنیم از آب در نمی یاد، آدما گاهی اونایی که ما فکر می کنیم نیستن ، اگه کسی جواب خوبیهای ما رو نداد ، یا بدتر از اون خوبیهامون رو با بدی جواب داد، ما مقصر نیستیم ، این جزئی از طبیعت ما باید همه این مسائل رو تجربه کنیم! احتیاج داریم به همه این ضد حالهای اساسی که چشمامونو بیشتر باز کنیم. ما می تونیم همیشه دوست داشته باشیم همه رو، واقعا و از ته دل، اما خب نباید به کسی اجازه بدیم حرمتمونو بشکنه اگه هم این اتفاق گاهی بیفته ، ازش درس میگیریم، حالا عیب نداره که دلمون یه کم بگیره، کمی گریه هم اشکالی نداره، اما حق نداریم خودمونو سرزنش کنیم و روزها مون با آه و ناله سپری کنیم، جوجوی من حق نداره به خودش بدو بیراه بگه، خودش رو اذیت کنه، ندای عزیز من باید سریع به حالت عادی برگرده ، بعد هم بلند بلند بخنده تا من از همین جا صدای خندشو بشنوم. چراشو نمی دونم اما ندای عزیزم من واقعا دوستت دارم و تو برام مهمی، پس از خودت
خوب مراقبت کن عزیز دلم.
![]() من هم قول میدم همونجوری که دوست جونم گفته زود زود به حالت
اولم برگردم..خیلی دوستـــــــــــــــــــش دارم انقدر زیاد که نمی
تـــــونم بگم چندتاست..ماچ ماچ عزیزکم..
فعلاً بابای تق.. |
|
+ کی بود؟آهان
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 14:53 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
"رفتن دليل نبودن نيست در آسمان تو پرواز مي كنم عصري غمگين وغروبي غنگين تر درپيش ،من بيزار از خود و از كرده خويش .. دل نا مهربانم را به دوش مي كشم تا آنسوي مرزهاي انزوا پنهانش كنم ، در اوج نيزارهاي پشيماني و ابرهاي سياه و سرگردان كه با من از يك طايفه اند سلام مي گويم تو باور نكن اما من عاشقم...!!
رفتن دليل نبودن نيست.. در غروب آسمان تو شايد در شب خويشتن چگونه بي تو گم شوم تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد و با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد تو باور نكن اما من عاشقم!!.. " |
|
+ کی بود؟آهان
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:45 کی نوشت؟؟ جوجو کوچولو |
|
|
اولش ایمهل قدیم ندیم ها |
| اینجا کجاست؟من کی ام؟ |
سلام من جوجو هستم یعنی دوستام من رو جوجو صدا میکنن . من متولد10 شهریور 1364 هستم.. یه عالمه هم دوستای خوب و بد دارم که من همشون رو خیلی دوست دارم
|
| اون قدیـــــــــمها |
|
آبان 1387 خرداد 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|